عبد الله الأنصاري الهروي
مقدمه 19
طبقات الصوفية ( فارسي )
سؤالى از وى بنمايند كه اگر شيخ الاسلام به همان صورت كه در هرات بيان مىكرده است پاسخ دهد از چشم وزير بيفتد ؛ و اگر پاسخ نكند در چشم ياران ، مريدان و طرفداران خويش بىاعتبار شود . يكى از پيروان شافعى كه علوى دبوسى نام داشت در محضر وزير از شيخ الاسلام پرسيد كه : چرا ابو الحسن اشعرى را لعن مىكند ؟ بايد به يادداشت كه نظام الملك خود مذهب اشعرى داشت و حساسيت اين سؤال نيز همينجاست . شيخ الاسلام زمانى سكوت كرد تا آنكه نظام الملك از وى خواست كه جواب گويد . انصارى گفت : من اشعرى را نمىشناسم و كسى را كه اعتقاد ندارد كه خداى عز و جلّ در آسمان است و قرآن ، كلام خدا ، در مصحف است و نبى امروز هم نبى است ، لعنت مىكنم . خواجه عبد اللّه انصارى پس از بيان اين سخنان كه با هيبت و صولتى خاص بر زبان آورده بود از جاى خويش برخاست و از مجلس بيرون آمد ، و كسى را ياراى سخن گفتن نبود . وزير علوى دبوسى و يارانش را ملامت كرد و گفت : مراد شما همين بود ؟ من پيشتر شنيده بودم كه وى در هرات اينگونه سخن مىگويد به سعى شما امروز به گوش خويش شنيدم ! پس خلعت و صلتى از دنبال شيخ الاسلام فرستاد كه وى نپذيرفت و بىدرنگ بهسوى هرات روانه شد 46 . همهء اين امور كه با حسادت و سعايت مخالفان براى بىآبروئى و كوبيدن وى انجام مىشد در عمل موجب شهرت و محبوبيت بيشتر او در ميان مردم گرديد . مجالس او شكوه و جلال بيشتر از پيش يافت . سالهاى بعد با آرامشى نسبى همراه بود . چنان كه در طبقات ابن رجب آمده است خليفهى بغداد القائم بامر اللّه در سال 462 و المقتدى در سال 474 با وساطت خواجه نظام الملك خلعتهاى فاخر با القاب براى شيخ الاسلام و فرزندش عبد الهادى به هرات فرستادند 47 . در خلال اين سالها شيخ الاسلام همچنان به برپائى مجالس تذكير و تفسير خويش ادامه داد . هشت سال آخر عمر او يعنى از 473 به بعد در كورى و نابينائى گذشت ، ولى نه كورى و نه پيرى ، هيچكدام او را از تفسير و تذكير و مخالفت با